جستجو
زندگينامه و بيوگرافي
مشاهير ايران ، زندگينامه ، سايت چهره هاي ماندگار ، چهره هاي ماندگار ، زندگي ، زندگي نامه ، مختصري از زندگي نامه ، زندگي نامه
صفحه اصلي   |   آرشيو مطالب   |  تماس با ما كاربر گرامي خوش آمديد [ ورود | ثبت وبلاگ جديد ]
مشاهير ايران م اميد - مهدي اخوان ثالث

يادها- مهدي اخوان ثالث
http://www.ajayeb.ir/akhavan/akhavan5.jpg

مهدي اخوان ثالث

مهدي اخوان ثالث، از برجسته ترين شاعران معاصر ايران، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنيا آمد و چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت.

وي در سال 1326 از هنرستان صنعتي ديپلم آهنگري گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سي شمسي وارد مبارزات سياسي شد و به زندان افتاد.

مهدي اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر كرد.

 
من نه سبك شناس هستم نه ناقد .... من هم از كار نيما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شايد كوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...     
مهدي اخوان ثالث

اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعري خود را آغاز كرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبي آن روزگار شهرت چنداني نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسي است. او درونمايه هاي حماسي را در شعرش به كار مي گيرد و جنبه هايي از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين مي كند.

به گفته برخي از منتقدان، تصويري كه از م . اميد در ذهن بسياري به جا مانده اين است كه او از نظر شعري به نوعي نبوت و پيام آوري روي آورده و از نظر عقيدتي آميزه اي از تاريخ ايران باستان و آراء عدالت خواهانه پديد آورده است و در اين راه گاه ايران دوستي او جنبه نژاد پرستانه پيدا كرده است.

اما اخوان اين موضوع را قبول نداشت و در اين باره گفته است: "من به گذشته و تاريخ ايران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر كس قافيه را مي شناسد، عقده عدالت دارد، قافيه دو كفه ترازو است كه خواستار عدل است.... گهگاه فريادي و خشمي نيز داشته ام."

 

اخوان از نگاه ديگران

جمال ميرصادقي، داستان نويس و منتقد ادبي در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهاي اخوان جهان بيني و بينشي تازه به من داد و باعث شد كه نگرش من از شعر به كلي متفاوت شود و شايد اين آغازي براي تحول معنوي و دروني من بود.

 
هنر اخوان در تركيب شعر كهن و سبك نيمايي و سوگ او بر گذشته مجموعه اي به وجود آورد كه خاص او بود و اثري عميق در هم نسلان او و نسل هاي بعد گذاشت     
نادر نادرپور

نادر نادر پور، شاعر معاصر ايران كه در سال هاي نخستين ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است كه هنر م . اميد در تركيب شعر كهن و سبك نيمايي و سوگ او بر گذشته مجموعه اي به وجود آورد كه خاص او بود و اثري عميق در هم نسلان او و نسل هاي بعد گذاشت.
نادرپور گفته است: "شعر او يكي از سرچشمه هاي زلال شعر امروز است و تاثير آن بر نسل خودش و نسل بعدي مهم است. اخوان ميراث شعر و نظريه نيمايي را با هم تلفيق كرد و نمونه اي ايجاد كرد كه بدون اينكه از سنت گسسته باشد بدعتي بر جاي گذاشت. اخوان مضامين خاص خودش را داشت، مضاميني در سوگ بر آنچه كه در دلش وجود داشت - اين سوگ گاهي به ايران كهن بر مي گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- اين مضامين شيوه خاص اخوان را پديد آورد به همين دليل در او هم تاثيري از گذشته مي توانيم ببينيم و هم تاثير او را در ديگران يعني در نسل بعدي مي توان مشاهده كرد."
اما خود اخوان زماني گفت نه در صدد خلق سبك تازه اي بوده و نه تقليد، و تنها از احساس خود و درك هنري اش پيروي كرده : "من نه سبك شناس هستم نه ناقد ... من هم از كار نيما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام كه مي كوشم اعصاب و رگ و ريشه هاي سالم و درست زباني پاكيزه و مجهز به امكانات قديم و آنچه مربوط به هنر كلامي است را به احساسات و عواطف و افكار امروز پيوند بدهم يا شايد كوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...."

ارد بزرگ متفكر و انديشمند برجسته كشورمان مي گويد: مهدي اخوان ثالث سراينده ميهن پرستي بود كه در دل ايرانيان آشيانه داشت روانش شاد .

هوشنگ گلشيري، نويسنده معاصر ايراني مهدي اخوان ثالث را رندي مي داند از تبار خيام با زباني بيش و كم ميانه شعر نيما و شعر كلاسيك فارسي. وي مي گويد تعلق خاطر اخوان را به ادب كهن هم در التزام به وزن عروضي و قافيه بندي، ترجيع و تكرار مي توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظي قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره.

اسماعيل خويي : اخوان از ادب سنتي خراسان و از قصيده و شعر خراساني الهام گرفته است و آشنايي او با زبان و بيان و ادب سنتي خراسان به حدي زياد است كه اين زبان را به راستي از آن خود كرده است.
تعلق خاطر اخوان را به ادب كهن هم در التزام به وزن عروضي و قافيه بندي، ترجيع و تكرار مي توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظي قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره     
هوشنگ گلشيري
 
http://i13.tinypic.com/4kofcra.jpg

غلامحسين يوسفي در كتاب چشمه روشن مي گويد مهدي اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره اي كهن و تصاويري گويا نقش كرده است.

شعر زمستان در دي ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسين يوسفي، در سردي و پژمردگي و تاريكي فضاي پس از 28 مرداد 1332 است كه شاعر زمستان انديشه و پويندگي را احساس مي كند و در اين ميان، غم تنهايي و بيگانگي شايد بيش از هر چيز در جان او چنگ انداخته است كه وصف زمستان را چنين آغاز مي كند:
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سربرنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.

علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از اين اوستا و در حياط كوچك پاييز در زندان مي توان به عنوان ديگر آثار مهدي اخوان ثالث ياد كرد.

م . اميد پس از انقلاب مجموعه تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم را منتشر كرد. آرامگاه م . اميد در توس، در كنار آرامگاه فردوسي است، شاعري كه به او ارادت خاصي مي ورزيد

 

 

سال هايي چند پس از كودتاي 28 مرداد سال 1332 هجري ي شمسي ، مهدي اخوان ثالث ، شاعر روزهاي خسته گي و درد ، خود را مزدشتي خواند . او اعلام كرد زردشت و مزدك را در دل و دنياي خويش آشتي داده و بر حاصل اين آشتي پيام هاي بودا و ماني را نيز افزوده است
پناه به مزدشت واكنش‌ مردي تنها به زمانه‌اي پر جور و زخم بود؛ واكنش‌ مردي كه مزدك‌هاي زمانه‌اش‌ را عارف مي‌خواست؛ ماني‌هاي زمانه‌اش‌ را عادل. پيامبراني كه پيش‌از‌آن‌كه شمشير در راه عشق كشند، آن‌چه در سر دارند بنهند، آن‌چه در كف دارند بدهند و آن‌چه بر آن‌ها آيد نجهند. مهدي اخوان‌ثالث نيك‌پنداري‌ي زردشت، عدالت­جويي‌ي مزدك و بي‌نيازي‌ي ماني را يك‌جا مي خواست. بازگشت او به سوي شرفِ طبيعي و خانه‌ي پدري نشان نياز به جهاني ديگر بود؛ نياز به سروري‌ي نيكاني رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدينه‌ي فاضله آن جا است كه مردان خوب حكم مي‌رانند و مهدي اخوان ثالث همه‌ي خوب­ها را گرد‌آورده بود تا مدينه‌ي فاضله‌اي در دل بر‌پا كند كه جهان را اميد رستگاري نبود.
واكنش مهدي اخوان ثالث‌ به جهان، واكنش‌ انساني بود كه از بدعهدي‌ي رؤيافروشان زخم‌ها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدي‌ي رؤيافروشاني كه رؤياهاي بزرگ را به برگِ اماني فروخته بودند و از صدايشان هيچ نمانده بود، مگر آه حسرتي كه از گلوي در‌راه‌مانده‌گان برمي‌خواست. مهدي اخوان‌ثالث طراوت مدينه‌ي فاضله‌ي دل‌اش‌ را پادزهر اندوه بدعهدي‌ها مي‌خواست. تاريخ اما در بد‌هيبت‌ترين لحظه‌هايش‌، چنان در شعر او نشسته بود، كه از حاكمان مدينه‌ي فاضله‌ي دل‌اش‌ نيز كاري برنيامد.

2

بخش‌ عمده‌ي شعر فارسي در سال‌هاي 1320تا 1357هجري‌ي شمسي را مي‌توان واقعيتِ مستحيل در ترفندهاي شاعرانه خواند؛ تصويركننده‌ي مراحل گوناگون يك نبرد در مقابل قدرت حاكم. ‍در اين دوران همه‌ي تشبيه‌ها، استعاره‌ها، نمادها، تغييرات دستوري، همه‌ي هنجارشكني‌ها و قاعده‌افزايي‌ها (2) در خدمت شعر بيان به‌كار گرفته شد؛ بيان چه‌گونه‌گي، چرايي و چه‌بايدي‌ي جهاني كه حضور قدرتمندان را خوش‌ نمي‌داشت. شعر بيان در تقابل با قدرت و بر مبناي باور به ارزشي همه‌گاني سروده مي‌شد. در اين نوع شعر، حسرت، ستايش‌ و يا مرثيه تنها موقعيت اردوي خير در مقابل قدرت را استعاري مي‌كرد؛ موقعيت آرزو در مقابل نظم سياسي را.

فضاي حاكم بر شعر فارسي در فاصله‌ي سال‌هاي 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه يا عبارت مي توان بازخواند: بشارت، يأس‌، سرگرداني و ستايش‌ قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمينان به توان انسان براي برپايي‌ي جهاني ديگر در فاصله‌ي سال‌ها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ كودتاي 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ هميشه ي حماسه سازان در فاصله ي سال هاي 1332 تا 1341 شعر يأس را آفريده است ؛ ظهور دوباره ي مبارزان در صحنه و باور به كورسويي ديگر ، در فاصله ي سال هاي 1341 تا 1349 شعر سرگرداني را ساخته است ؛ نبرد سياهكل و شگفتي از توان ايثار انسان در فاصله ي سال هاي 1349 تا 1357 شعر حماسي را آفريده است . دمي به صداي مهدي اخوان ثالث در همه ي اين سال ها گوش فرا دهيم ؛ به صداي يأس و خسته گي .

3

سال هاي 1320 تا 1332 ، سال‌هاي گريز رضاخان، پايان جنگ جهاني‌ي دوم، ورود و خروج بيگانه‌گان، فراررويي‌ي احزاب سياسي و نبرد مستمر براي كسب قدرت بود. اما بيش‌ از همه‌ي اين‌ها، سال‌هاي تولد رؤياهاي مردمي بود كه پس‌ از خوابي شانزده ساله چشم مي‌ماليدند و در جست‌و‌جوي غبار سم‌ضربه‌هاي مركب سوار رهايي به هر سو نظر مي‌كردند. بقاياي گروه پنجاه‌و‌سه نفر خاك زندان را از شانه هاي خود تكانده و حزب توده را بنيان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاريخي‌ي بيگانه‌گان را نمادين مي‌كرد. افسران خراسان شتاب براي پيروزي را تجسم مي‌بخشيدند. جنبش‌هاي كارگري رؤياي جهاني خالي از طبقات را در سر مي‌پروردند. و هيچ‌كس‌ جز به رؤياها نمي‌انديشيد.

در آن سال­ها باور به تولد روزي ديگر، ايمان به توان خويش‌ و حس‌ به‌بازي‌گرفته شدن در صحنه‌ي سياسي، همه‌ي ذهنيت مردمي را مي‌ساخت كه به تغيير تقدير خويش‌ چشم اميد داشتند. آن سال‌ها، روزگار شوق و خيال معصومانه بود و جهان شعر فارسي هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت اين شوق و خيال شانه خالي كند.

در آن سال­ها هوشنگ ابتهاج با نگاه به هم‌سايه‌ي شمالي كه تبلور همه‌ي نيك‌بختي‌هاي سترگ شمرده مي شد، چنين سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشيدنرم مي بافددامن رقاصة صبح طلايي را”. سياوش‌ كسرايي جان شاعر فردا را تصوير كرد؛ شاعري كه اندوه را خاطره‌اي دور مي‌انگارد. يقين او به تولد سراينده‌اي كه بر شعرهايش‌ عطر گل نارنج مي‌نشيند، بي خدشه بود: ”پس‌ از من شاعري آيدكه مي خندند اشعارش‌كه مي بويند آواهاي خودرويش‌ چون عطر سايه دار و ديرمان يك گل نارنج”.
مهدي اخوان‌ثالث نيز محوِ روزگارش‌ بود. او در سال 1328 اميد پيروزي‌ي رنج‌بران را پاي كوبيد: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شدزبر و زير يقين زير و زبر خواهد شد... گويد اميد سر از بادة پيروزي گرمرنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سال‌ها، مهدي اخوان‌ثالث طراح طرحي ديگر بود؛ مايل به برافكندن بنيان جهان: ”برخيزم و طرح ديگر اندازم بنياد سپهر را براندازم...هر جا كه روم، سرود آزاديچون قافيه مكرر اندازم”. جان پراندوه و دير‌باور او اما بسيار پيش‌ از ديگران به استقبال روزهاي بد رفت. در پشت همه‌ي فريادها و شعارها مردمي ايستاده بودند كه رخوت‌شان ديرپا بود و آرزوهايشان به لقمه ناني خريدني: ”ملت گاهي بخواب، گاهي بيدارو آبروي خود نهاده در گرو نان...گاه گرفتار جلوه هاي دروغينگاه بكف، پتك و داس‌، سركش‌ و غصبان”. ترديد در دل مهدي اخوان ثالث جوانه زده بود؛ ترديد به معبر آرزوها:”ديگر بگو كدام خدا را كنم سجود؟يا شيوة كدام پيمبر برم بكار”. مهر زردشت و مزدك و ماني و بودا بايد همان روزها به دل او نشسته باشد.

4

سرانجام آن‌روز فرا رسيد. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حكومت محمدمصدق و پيروزي‌ي ياران شعبان جعفري نبود. تنها روز به بار‌نشستن”خيانت‌ها” يا خطاهاي حزب توده، تنها حاصل محافظه‌كاري يا ناتواني‌ي”حكومت ملي” در شناخت تضادهاي جهاني، تنها روز بازگشت محمدرضا‌شاه به تخت سلطنت، تنها روز سخن‌راني‌ي فلسفي در فوايد وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پايان يك باور بود. روز تجسم بدعهدي‌ي مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سكه افتادن اطمينان به خويش‌ و به ديگري بود. آخرين فريادهاي كساني كه فاصله‌ي هستي و نيستي‌شان آبي بود كه خون‌ها را از سنگ فرش‌ها مي شست، ديگر آبستن هيچ رؤيايي نبود. گويي آن‌ها تنها به خاك مي افتادند تا كسب مخفيانه‌ي قاري‌هاي مسلول را رونق ببخشند.

هيچ كس‌ نمي داند در آن روز نخست چه كسي تنهايي و ترس‌ را احساس‌ كرد؛ نخست چه كسي يار ديروزي را به انگشت به گزمه‌ها نشان داد يا زير مشت گرفت؛ اما چهره‌ي رنجور مصدق در آستانه‌ي دادگاه، دستي كه كاشاني به مهرباني به پشت زاهدي زد، هجوم شركت‌هاي نفتي‌ي انگليسي- آمريكايي به ايران، كشف محل اختفاي فاطمي، لو‌رفتن سازمان افسري‌ي حزب توده، درج تنفرنامه‌هاي رنگارنگ در روزنامه‌ها و حتا تصوير چهره‌هاي پر‌خشم آنان كه تا دم مرگ بر اعتقاد خود پاي‌فشردند، تجلي‌ي خود را در ناباوري و حيرت همه‌گاني يافت؛ ناباوري و حيرت مردمي كه ناگهان خود را هيچ يافتند و تكيه‌گاه‌هاي خود را فروريخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز يك سقوط بود؛ روز ترس‌ و آه؛ روز كوچك شدنِ آدمي.

اوج شعر مهدي اخوان ثالث در چنين روزگاري نطفه بست؛ شعر او تبلور فرياد كساني بود كه با كوچكي پيوند نمي‌توانستند و بزرگي‌ي دوباره‌ي كوچك‌شده‌گان را نيز باور نداشتند؛ تبلور فرياد كساني كه عقربه‌هاي آرزوهايشان با چنين جهاني هم‌خواني نشان نمي‌داد. شعر مهدي اخوان ثالث اندوه همه‌ي جان‌ها و هرزه‌گي‌ي خاك جهان را پشتوانه داشت. او به هيچ چراغي دل نبست؛ نه چراغي و نه سواري. پهنه‌ي برآمده از خيال او دورتر از آن بود كه دست يافتني بنمايد. مهدي اخوان ثالث از پرنده سوخته‌گي‌ي بال‌ها را باور داشت و از انسان بي‌سرانجامي را. چنين بود كه روزگار پس‌ از كودتا را هيچ كس‌ چون او نسرود.

بعد از كودتاي 28 مردادماه سال 1332 واژه‌ي شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسياري نشست. نيما يوشيج به حضور شب چون كوچه‌گردي بي‌طرف شهادت داد؛ بي‌آن‌كه آن را ميرا يا مانا بينگارد: ”هست شب يك شبِِ دم كرده و خاكرنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردي‌ي دل‌فريب نور دل بست؛ هر چند كه به ناتواني‌ي خويش‌ در ستيز با حريف اعتراف كرد: ”اندام من اندام شمعي واژگون استكز جنگ با شب پاي تا سر غرق خون است... هر چندكه مي داند كه اين نوراز مرگ با او دورتر نيستاما در اين غم نيز مي سوزد كه افسوس‌از آن آتش‌ ديرين كه در او شعله مي زد ديگر خبر نيستديگر اثر نيست”.

اسماعيل شاهرودي در هنگامه‌ي حضور يأس‌ها و شكست‌ها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده امو چله نشيني يأسها و شكستها...خرابه اين تنهايي را امّابه جاي خواهم گذارد...و خواهم پيمودتنگه وحشتزايي راكه در فاصله اكنونو دنياي فرداست”. محمد زهري از مرگ اميدها خبر داد؛ از مرگ مردي كه تاوان دل‌بستگي‌هاي بي‌سرانجام‌اش‌ را پرداخته بود: ‍“آن مرد خوش‌ باور كه با هر گريه، مي گرييد و با هر خنده، مي­خنديد... نوميدواري دشنه در قلبش‌ فروبرده استاينك به زير ساية غم، مرده است”.  مهدي اخوان‌ثالث امّا، نه روز ديگري را انتظار مي‌كشيد و نه چون يك شاهد بي‌طرف به شب مي‌نگريست. او فتوا مي داد كه خاك جهان را جز سياهي رنگ ديگري بر پيشاني نيست؛ هر چند كه گاه عاصي از ستمِ كمرشكن، اسكندري طلب مي‌كرد و گاه خسته‌خاطر‌‌دوست را به سفري بي‌فرجام فرا مي‌خواند.
 

5

نخستين مجموعه‌شعرِ مهدي اخوان‌ثالث بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاري كه پيش‌ از روزهاي كودتا سروده شده‌اند، فضاي حاكم بر اين مجموعه، آميخته‌اي است از حس‌ تنهايي و حسرتِ روزگاران شيرين بر باد. زمستان فريادكننده‌ي زخم‌هاي تازه است. رنج مهدي اخوان ثالث در اين مجموعه اما، نه برخاسته از تقدير نوع انسان، كه برخاسته از سرگذشت انساني است كه راه به خطايي معصومانه برگزيده و چون چشم گشوده، جز ره‌زناني كه به تاخت دور مي شوند، هيچ نديده است: ”هر كه آمد بار خود را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب”. زمستان روايت تقدير انسان عصري ويژه در سرزميني ويژه است؛ روايتِ تقديرِ انساني كه گذشته‌ي به‌يغما‌رفته‌ي خود را هنوز پرمعنا مي­يابد. ‍ و

يأس‌ مهدي اخوان‌ثالث در زمستان با حيرت آميخته است؛ يأس‌ مردي كه سوزِ زخم‌هايش‌ فرصت انديشيدن به چرايي‌ها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،من نخواهم برد اين از ياد :كآتشي بوديم كه بر ما آب پاشيدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسيده است. زمستان چشم جست‌وجو نبسته است: ”در ميكده‌ام؛ دگر كسي اينجا نيستواندر جامم دگر نمي صهبا نيستمجروحم و مستم و عسس‌ مي­بردممردي، مددي، اهل دلي، آيا نيست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنيده روشن است: مددي نيست. نه مددي، نه دستي، نه كلامي: ”سلامت را نميخواهند پاسخ گفتسرها در گريبان است.... و گر دست محبت سوي كس‌ يازي؛به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛كه سرما سخت سوزان است”. ‍

ترديدها اما هنوز به جاي خويش‌ باقي است؛ در ديار ديگري شايد برسر خسته‌گان سقف ديگري باشد : « بيا اي خسته خاطر دوست / اي مانند من دلكنده و غمگين !/ من اينجا بس دلم تنگ است ./ بيا ره توشه برداريم ، / قدم در راه بي فرجام بگذاريم » زير هيچ سقفي اما ، صدايي ديگر نيست ؛ ثالث پيام كرك ها را لبيك مي گويد:”بده... بدبد. چه اميدي؟ چه ايماني؟ كرك جان خوب مي خواني”. مجموعه شعر زمستان ترديدي است كه به يقين مي‌گرايد، زخمي است كه كهنه مي‌شود، حيرتي است كه عادت مي‌شود؛ زمزمه‌اي كه در غار تنهايي‌ي انسان مكرر مي‌شود: ”چه اميدي؟ چه ايماني”؟

دومين مجموعه شعر مهدي اخوان ثالث در سال‌هاي بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث كه در مجموعه شعرِ زمستان با كرك‌ها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خويش‌ باز مي‌گردد؛ به جهاني كه آدمي در آن از وحشتِ ستروني‌ي زمانه، نخ‌بخيه‌هاي رستگاري را در روزگاران كهن‌ مي‌جويد:”سالها زين پيشتر من نيزخواستم كين پوستين را نو كنم بنياد.با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد:اين مباد! آن باد!ناگهان توفان بيرحمي سيه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوي ياري خيالي دراز مي كند، هرچند نيك مي داند كه در زمانه‌اش‌ شيفته‌جاني نيست: “شب خامش‌ است و خفته در انبان تنگ ويشهر پليدِ كودنِ دون، شهر روسپي،ناشسته دست و رو.برف غبار بر همه نقش‌ و نگار او”. و

شهرِ مهدي اخوان ثالث چونان دهشتناك است كه او راهي ندارد، جز اين‌كه اندك‌اندك از زمانه‌ي خود برگذرد و در تلخ‌فرجامي‌ي انسان عصرِ خود، تلخ‌فرجامي‌ي نوعِ انسان را دريابد. هنگام كه زخم‌ها از مانده‌گي سياه مي‌شوند، ثالث سياهي‌ي روزگارش‌ را با سرنوشت ازلي‌ي انسان پيوند مي‌زند. خوف حضور دقيانوس‌ مانده‌گار است: ”چشم ميماليم و ميگوييم: آنك، طرفه قصر زرنگارِ صبح شيرينكارهليك بي مرگ است دقيانوس‌. واي، واي، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه نااميدانه‌تر مي‌نگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگي ازلي مي زند و همه‌ي اندوه زمانه را در دل مرداني كه درماني نمي جويند، انبوه مي‌كند:”قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روزدر دلم ميگريند”.

از اين اوستا، سومين مجموعه شعرِ مهدي اخوان‌ثالث بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامه‌اي است كه قد كشيده است. نگاهي از دور تا فاجعه پُررنگ‌تر به‌چشم بيايد. اينك اگرچه ابري چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤيايي فرودآمده است، اينك اگر چه ديري است نعش‌ شهيدان بر دست و دل مانده است، اينك اگر چه هنوز بايد پرسيد: ”نفرين و خشم كدامين سگ صرعي مستاين ظلمت غرق خون و لجن راچونين پر از هول و تشويش‌ كرده است”؟ اما چه پاسخ اين سئوال، چه چرايي‌ي گسترده‌گي‌ي آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش‌ شهيدان را بايد در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه اين‌ها همه نمودهايي است از آن تقديرِ ازلي كه بر لوحي محفوظ نوشته شده است؛ خطي بر كتيبه‌اي:”و رفتيم و خزان رفتيم، تا جايي كه تخته سنگ آنجا بوديكي از ما كه زنجيرش‌ رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: كسي راز مرا داندكه از اينرو به آنرويم بگرداند.” و چون كتيبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان‌: ”كسي راز مرا داند،كه از اينرو به آنرويم بگرداند”.

در از‌اين اوستا، مهدي اخوان‌ثالث از زمانه‌ي خويش‌ فاصله مي‌گيرد تا آن‌را آيينه‌ي بي‌فرجامي‌هاي نوعِ انسان بينگارد. اگر زمستان از سرماي ناجوانمردانه مي‌نالد، از‌اين اوستا تعبير سرما است. اگر زمستان مرثيه‌اي بر مرگ ياران است، از اين اوستا نوحه‌اي در سوكِ پيشاني‌ي سياه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پيروزي‌ي تن به‌قدرت سپرده‌گان است، از‌اين اوستا افسوس‌ بي‌مرگي‌ي دقيانوس‌ است؛ پژواك صداي همه‌ي ره‌جويان در همه‌ي روزها؛ صدايي در غارِ بي‌رستگاري: ”غم دل با تو گويم، غار!بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟صدا نالنده پاسخ داد: آري نيست”.

 

http://www.parvizy.com/images/mas.jpg

6

سال‌ها مي گذرند. فاصله‌ي سال‌هاي 1341 تا 1349 سال‌هاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچم‌دار انقلاب سفيد مي‌شود. سرمايه‌داري به روستاها سر مي‌زند. طبقه‌ي متوسط سر بر مي‌آورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف مي‌كنند. جبهه‌ي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غرب­زدگي را مي‌نويسد؛ جنبش‌ اسلامي روح الله خميني را مي‌يابد. حسن‌علي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داري مي‌كند. خليل ملكي و ياران‌اش‌ محاكمه مي شوند. محمد‌رضا‌شاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار مي‌گيرد. تشييع جنازه‌ي غلامرضا تختي، صحنه‌ي اعتراض‌ به رژيم شاهنشاهي مي‌شود. كانون نويسنده‌گان ايران پا مي‌گيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج مي‌گذارد، شاعران نيم­خيز مي‌شوند و غبار جامه مي تكانند؛ در برزخي ميان جست‌وجوي چشم انداز و دلي پر از اندوه‌هاي پايا. و

در آن سال‌ها اسماعيل خويي بر خيزش‌ خشمي گواهي مي دهد كه دوزخ را ويران خواهد كرد: ‍“دير يا زودخشمي از دوزخ خواهد گفت:”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهاي كهنه دل‌زده است: ”در زير آفتاب، صدايي نيست... غير از صداي رهگذراني كه گاهگاه،تصنيف كهنه‌اي را در كوچه‌هاي شهربا اين دو بيت ناقص‌ آغاز مي كنند:آه اي اميد غايب!آيا زمان آمدنت نيست”؟ محمود مشرف آزاد تهراني به تداوم سياهي‌ها شهادت مي دهد؛ به بي‌پناهي‌ي كودكاني كه خواب‌هايشان خالي است: ”عروسك‌ها را در شب تاراج كرده‌اند... در شهر چهره‌ها را در خواب كرده‌اند”. حميد مصدق به محمود مشرف آزاد تهراني از زبان قطره‌هاي باران پاسخ مي‌دهد: ”و گوش‌ كن كه ديگر در شبديگرسكوت نيستاين صداي باران است”. محمدرضا شفيعي‌كدكني در كنار حميد مصدق مي‌ايستد: ”امروزاز كدورت تاريك ابر‌ها در چشم بامدادانفالي گرفته‌امپيغام روشنايي باران”. فريدون مشيري به پيش‌بيني‌ي كدكني اعتقادي ندارد: ”كاش‌ مي‌شد از ميان اين ستارگان كورسوي كهكشان ديگري فرار كرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش‌ برابري مي‌بيند: ”كسي از آسمان توپخانه در شب آتش‌ بازي مي‌آيدو سفره مي‌اندازدونان را قسمت مي‌كند”. خسرو گلسرخي طراوت جنگل را دست نياز دراز مي‌كند: ”جنگلاي كتاب شعر درختيبا آن حروف سبز مخمليت بنويس‌بر چشم‌هاي ابر بر فراز،مزارع متروك:بارانباران”. منصور اوجي از اين همه‌‌تناقض‌ خسته است:”در دياري كهيكي از شور مي‌گويد، يكي از پردة بيداد...مي‌شود آيا كساني يافتراهشان يكراهفكرشان يكجورجاده‌هاي دوستيشان از كجي بس‌ دور”؟

در روزگاري چنين آشفته، مهدي اخوان‌ثالث كه ساز زمانه را با آواي جان خويش‌ هم‌خوان نمي‌يابد، با زباني كه در آن سماجت و پَرخاش‌ به جاي آرامش‌ مأيوسانه و اتكاء‌‌به‌‌نفس‌ نشسته است، دل‌خوشي‌هاي خام‌سرانه را هشدار مي‌دهد. اكنون تناقض‌هاي او تناقض‌هاي خسته مردي است كه گاه سر در گريبان دارد و گاه مي‌انديشد هم‌دلي با ره‌روان را بايد شعري سرود؛ سرگرداني كه گاه فالي مي‌گيرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، درياب اشاراتمنجات قوم خود را من شعاري ديگر دارم...بهين آزادگر مزدشت، ميوه‌ي مزدك و زردشتكه عالم را ز پيغامش‌ رهاي ديگري دارم”. او نويد مي‌دهد كه از تنهايي و اندوه دل خواهد كند اگر ياران شهري در خور بيارايند: ”دلم خواهد كه ديگر چون شما و با شما باشم ... طلسم اين جنون غربتي را بشكنم شايد،و در شهر شما از چنگ دلتنگي‌ها رها باشم ...كه تا من نيز،به دنياي شما عادت كنم، يكچندهواي شهر را با صافي پاكيزه و پاكي بپالاييد”. ‍

شهرِ مهدي اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد كرد: ”چه اميدي؟ چه ايماني؟نمي‌داني مگر؟ كي كار شيطان استبرادر! دست بردار از دلم، برخيزچه امروزي؟ چه فردايي”؟ پاسخي نيست؛ تنها باد زمانه به سويي ديگر مي‌وزد؛ چنان به شتاب كه مهدي اخوان ثالث دست به تسليم بلند مي‌كند: “اينك بهار ديگر، شايد خبر نداري؟يا رفتن زمستان، باور دگر نداري”؟ تسليم مهدي اخوان ثالث در مقابل مناديان بهار اما، چندان نمي‌پايد. سرما‌زده‌گان مرگ زمستان را باور ندارند.

7

حمله به پاسگاهي متروك در جنگل هاي انبوه سياهكل ، تنها آزمون يك روش مبارزاتي بود . 19 بهمن ماه 1349 پاياني بود بر سال ناباوري ؛ آغازي براي آنان كه ظهور " منجيان " را در طالع جهان ديده بودند . چه حضور تصوير تيرباران‌شده‌گانِ نبرد سياهكل بر صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها و چه حضور تصوير گريخته‌گان بر پهنه‌ي ديوارها، جز نماد‌هاي پايان يك دوران نبود. به چشم آرزومندان كساني به ميدان آمده بودند كه چشم‌هايشان پُر از”باغ‌هاي بيدار” بود. جنبش‌ روشن‌فكري ‌ـ ‌سياسي‌ي ايران كه سال‌ها از ناهم‌خواني‌ي سخن و عمل مدعيان رنج بُرده بود، ناگاه قهرماناني مي‌يافت كه پريزاداني بي‌عيب را مي‌مانستند؛ قهرماناني كه محك صداقت‌شان خاك جهان را رنگين مي‌كرد. حمله به پاسگاه سياهكل كسان ديگري را به سوي جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خويش‌ را يافته بودند. و

زمانه‌ي شوق‌زده و حماسه‌ساز اما در شعر مهدي اخوان ثالث پژواكي نيافت. او خسته‌تر از آن بود كه صدايي دل‌مشغول‌اش‌ كند؛ كوچه‌گردي بود كه در خويش‌ سفر مي‌كرد: ”سحرگاهان كه خاك از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب مي‌خورددلم گهوارة غمهاي عالم از مشرق تا به مغرب تاب مي‌خورد”.

8

روز زخم و تلخي و تنهايي گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدي اخوان ثالث اما، به ياد ساعتِ سقوط در مي‌خانه‌ي پُردود و هق‌هق ماند؛ كه جهان به چشم گريان او جز هيچ نبود: ‍“هيچيم و چيزي كمما نيستيم از اهل اين عالم كه مي‌بينيداز اهل عالم‌هاي ديگر هميعني چه پس‌ اهل كجا هستيماز عالم هيچيم و چيزي كم”.

 
http://heritage.chn.ir/manage/photo/akhavan293-400.jpg
 
 


 

نوشته شده توسط مهتاب | ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۱۱:۲۲ | آرشيو نظرات (0)


معرفي وبلاگ




نوشته ها

 
فهرست اصلي

حكيم ابوالقاسم فردوسي
سورنا فرمانده سپاه مقتدر اشك سيزدهم
اوا براون همسر آدلف هيتلر
دكتر محمد مصدق
ستارخان سردار ملي
بابك خرمدين سردار بزرگ ايرانزمين
علي اسفندياري معروف به نيما يوشيج
خسرو گلسرخي
پائولو كوئليو
ميرزا تقي‌خان اميركبير صدراعظم ايران
كوروش پادشاه ايران زمين
بيوگرافي نادر شاه افشار
رودكي
م اميد - مهدي اخوان ثالث
احمد شاه مسعود

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي
 

 
آرشيو موضوعي

مشاهير جهان
مشاهير ايران

 
آرشيو ارسال ها

اسفند ۱۳۸۷

 
پيوند ها

لينكي ثبت نشده است

 
لوگوي دوستان



 
كد هاي كاربر



 

 


تمام حقوق متعلق به تك بلاگ ميباشد