جستجو
زندگينامه و بيوگرافي
مشاهير ايران ، زندگينامه ، سايت چهره هاي ماندگار ، چهره هاي ماندگار ، زندگي ، زندگي نامه ، مختصري از زندگي نامه ، زندگي نامه
صفحه اصلي   |   آرشيو مطالب   |  تماس با ما كاربر گرامي خوش آمديد [ ورود | ثبت وبلاگ جديد ]
مشاهير جهان فهرست زندگي نامه مشاهير
حكيم ابوالقاسم فردوسي
سورنا فرمانده سپاه مقتدر اشك سيزدهم
اوا براون همسر آدلف هيتلر
دكتر محمد مصدق
ستارخان سردار ملي
بابك خرمدين سردار بزرگ ايرانزمين
علي اسفندياري معروف به نيما يوشيج
خسرو گلسرخي
پائولو كوئليو
ميرزا تقي‌خان اميركبير صدراعظم ايران
كوروش پادشاه ايران زمين
بيوگرافي نادر شاه افشار
رودكي
م اميد - مهدي اخوان ثالث
احمد شاه مسعود


***

علي‌اكبر جلالي
كامران ديبا
چارلز جنكز
نيكلاس گريمشاو
رنتسو پيانو
سانتياگو كالاتراوا
نادر اردلان

لوئي كان
مجيد درخشاني
آنه ماري شيمل



 

ادامه مطلب نوشته شده توسط مهتاب | ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۲۷:۵۲ | آرشيو نظرات (0)

مشاهير ايران كوروش پادشاه ايران زمين

كوروش پادشاه ايران زمين
 
http://tinypic.com/f06p1z.jpg


كورش فرزند كمبوجيه و ماندانا بر پدر بزرگ خويش استاگ شوريد و پادشاهي ايران را در دست گرفت و دودمان هخامنشيان را بنياد نهاد.

در سال 546 قبل از ميلاد , كراسوس شاه ليديا با انديشه پيروزي بر سرزمين پارسيان يورشبر ايران زمين را آغاز كرد. وي پيش از يورش, از كاهن معبد دلفي در يونان در زمينه يورش به پارسيان نگر(نظر)خواهي كرد و كاهن به او وعده داد كه اگر حمله كند, امپراطوري بزرگي را نابود خواهد كرد.جنگ با ايران براي ليديا يك فاجعه تاريخي بود. كروسوس بسختي شكست خورد. كورش خاك ليديا را در هم نورديد. كروسوس به اسارت ايرانيان در آمد و خاك ليديا(تركيه فعلي) ضميمه شاهنشاهي كورش قرار گرفت و مرزهاي شرقي ايران به درياي اژه رسيد. كورش كراسوس را بخشيد و از او يك فرمانده با وفا ساخت و بعدها همين كراسوس و ارتش ليديا براي پيشبرد هدفهاي امنيت گسترانه كورش نبردها كردند.

كورش كه شخصيتي آزاد انديش و عاري از پي دورزي(تعصب) بود , خدايان و اديان ملل شكست خورده را به رسميت شناخت , همگان را در اجراي مراسم دينيشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زير پوشش كمكهاي دولتي قرار داد و بدينسان دل هاي همه ي ملت هاي مغلوب را بسوي خويش جلب كرد. چشم تاريخ تا آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتي را به خود نديده بود و ملت هاي مغلوب در برابر اين همه مهر و بزرگواري چاره اي جز محبت او را نداشتند و دوستي او در دل همه اقوام تحت قرمانروائي ايران ريشه دواند.

پس از اينكه مرزهاي شرقي ايران در جوار بابل قرار گرفت, آوازه انساندوستي و بزرگمنشي كورش به ميانرودان رسيد و بابليان را كه از جور ستمگري به نام نبونهيد به تنگ آمده بودند بر آن داشت كه دست استمداد بسوي كورش دراز كنند. فتح امپراطوري بابل براي كورش با همكاري مردم بابل و هماهنگي روحانيون مردوخ انجام شد.

كورش با ايمان به سرزمين ايران , جهان گشائي را به هدف برقرار كردن آشتي و آسايش و برابري و از ميان بردن ستم و ناراستي انجام ميداد. هر كشوري را كه گشود, فرمانروائيش را دوباره به همان حكومتگران پيشين واگذاشته بود تا از سوي او سرزمين خودشان را با دادگري اداره كنند. در هيچ جا به معابد و متوليان امور ديني ملل مغلوب آسيب وارد نكرد

كورش پس از تسخير بابل اعلام بخشش همگاني كرد, اديان بومي را آزاد اعلام كرد, هيچ انساني را به بردگي نگرفت و سپاهيانش را از تجاوز به جان و مال رعايا باز داشت و دستور داد خرابيهاي جنگ را بازسازي كنند و در اين راه خود پيش قدم شد و شروع به بازسازي ديوار شهر كرد. در ميانرودان چهل هزار يهودي توسط شاهان آشور و بابل براي بردگي به اين منطقه آورده شده بودند. كورش دستور آزادي آنها را صادر كرد و به آنها وعده داد موجبات برگشتشان را به سرزمينشان فراهم كند.بعد از فتح ميانرودان, شام(سوريه) . فينيقيه و فلسطين نيز ضميمه خاك ايران شدند

در استوانه معروف به اعلاميه حقوق بشر اين پادشاه انساندوست چنين نوشته است:

منم كورش شاه جهان, شاه بزرگ, شاه شكوهمند, شاه بابل, شاه سومر و اكاد, شاه چهار اقليم بزرگ جهان, پور كمبوجيه شاه بزرگ شاه انشان, نوه كورش شاه بزرگ شاه انشان, از دودمان شاهان روزگاران دور.... هنگامي كه دوستانه قدم درون بابل نهادم و در ميان هلهله هاي شادي مردم كاخ شاهان و تختگاه آنها را به تصرف در آوردم سلطان بزرگ مردوخ دلهاي نيك مردان بابل را با من همراه ساخت زيرا من همواره بر آن بودم كه او را بزرگ بدارم و بستايم. سپاه بزرگ من در آرامش و نظم وارد بابل شدند من به هيچكس اجازه ندادم كه در سومر و اكاد دست به تجاوز و تعدي بزند.من در بابل و ديگر شهر هاي مقدس نظم و امنيت برقرار كردم.از آن پس مردم بابل به آزادي رسيدند و يوغ بردگي از دوششان برداشته شد... مردم اين سرزمينها را به سرزمينهايشان برگرداندم و املاكشان را به آنان باز دادم.

 

 

رفتار انساندوستانه كورش با اقوام معلوب از او يك شخصيت مقدس و مافوق بشري ساخت. روحانيون بابل او را پيامبر مردوخ , و انبياي اسرائيل او را شبان يهوه و مسيح موعود و تجسم عيني خداي دادگستر خوانده اند. مسلمانان او را ذوالقرنين مي دانند.كه نامش در قرآن آمده است . و چه زيبا گفته است ارد بزرگ كه : كورش نماد فرمانروايان نيك انديش است و نام او مي ماند ، چرا كه از راستي و كمك به آدميان روي برنگرداند .

مرزهاي كشور كورش در شرق از حدود رود سند و رود سيحون آغاز مي شد و در غرب به درياي مديترانه و درياي اژه مي رسيد.نقش كورش در سازندگي تاريخ اهميت ويژه اي دارد. در اين زمينه گزينوفون  مي گويد: "كشور كورش بزرگترين و شكوهمندترين بود و اين سرزمين پهناور را كورش به نيروي تدبيرش يك تنه اداره مي كرد. كورش چنان به ملتهائي كه در اين سرزمينها مي زيستند دلبستگي داشتو از آنها مواظبت مي نمود كه گوئي همه آنها فرزند اويند.مردم اين سرزمينها نيز به بوبه خود ويرا پدر و سرپرست غمخوار خودشان مي دانستند. كارگزاران دولت در عهد كورش به تمامي عهد و پيمانها و سوگندهايشان وفاداري نشان ميدادند و از او فرمان مي بردند."

كورش پس از حدودا 23 سال فرمانروائي درگذشت و پيكرش در پاسارگاد به خاك سپرده شد.

 

منشور كورش بزرگ (اولين اعلاميه حقوق بشر) :

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

 

 
http://www.cais-soas.com/CAIS/Images2/Achaemenid/Pasargadae/Cyrus_Figure.jpg
 
 

 

ادامه مطلب نوشته شده توسط مهتاب | ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۱۹:۱۰ | آرشيو نظرات (0)

مشاهير ايران بيوگرافي نادر شاه افشار
زندگينامه و بيوگرافي نادر شاه افشار
 

http://nashenas.blogfars.com/fotofiles/34461.jpg


نادر شاه افشار از ايل افشار بود او از مشهورترين پادشاهان ايران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلي يا ندرقلي ناميده مي شد موقعي كه افغانها و روس ها و عثماني ها از اطراف بايران دست انداخته بودند و مملكت در نهايت هرج و مرج بود يكعده سوار با خود همراه كرد و به طهماسب صفوي كه كين پدر برخواسته بود همراه شد فتنه هاي داخلي را خواباند افغانها را هم بيرون ريخت ، شاه طهماسب صفوي از شهرت و اعتبار نادر در بين مردم دچار رشك و حسادت گشت و براي نشان دادن قدرت خود با لشكري بزرگ به سوي عثماني تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ايراني را در جنگ چالدران بدليل عدم توانايي به كشتن داد و خود از ميدان جنگ گريخت نادر با سپاهي اندك و خسته از كارزار از مشرق به سوي مغرب ايران تاخت و تا قلب كشور عثماني پيش رفت و سرزمينهاي بسياري را به خاك ايران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت كه با كمال تعجب ديد روسها خود پيش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسير بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ريش سفيدان ايران از فرماندهي ارتش استعفا نمود و دليلش اعمال پس پرده خاندان صفوي بود . و خود عازم مشهد شد در نزديكي زنجان سواراني نزدش آمدند و خبر آوردند كه مجلس به لياقت شما ايمان دارد و در اين شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ايران باقي بماند و كمر بند پادشاهي را بر كمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود كه افسران اشرف افغان را كه حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ايران نقش داشتند را به ايران تحويل دهد كه در پي عدم تحويل آنها سپاه ايران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخير نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلي به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حكومت محمد گوركاني را به او بخشيد و گفت ما متجاوز نيستيم اما از حق مردم خويش نيز نخواهيم گذشت محمد گوركاني بخاطر اين همه جوانمردي نادر از او خواست هديه اي از او بخواهد و نادر قبول نكرد و در پي اسرار او گفت جوانان ايران به كتاب نيازمندند سالها حضور اجنبي تاريخ مكتوب ما را منهدم نموده است  محمد گوركاني متعجب شد او علاوه بر كتابها جواهرات بسياري به نادر هديه نمود كه بسياري از آن جواهرات اكنون پشتوانه پول ملي ايرا ن در بانك مركزي  است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسيله عده اي خائن  كشته شد . نكته قابل ذكر آنست كه  او از 15 سالگي تا 25 سالگي بهمراه مادرش در بردگي ازبكان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبكان گريخت و پس از آن با جوانان آزاديخواهي همپيمان شد .

نادر شاه افشار در حال حاضر يكي از دو پادشاه محبوب گذشتگان ايران است نام او و كورش هخامنشي دل ايرانيان را گرم و به شوق مي آورد . انديشمند ميهن پرست كشورمان(( ارد بزرگ )) در مورد نادر شاه افشار مي گويد : او توانست از خراب آبادي كه دشمنان برايمان ساخته بودند كشوري باشكوه بسازد نام او هميشه براي ايرانيان آشنا و دوست داشتني خواهد بود .

 

 

 http://www.farhangsara.com/images/nadershah.jpg

در اينجا گزيده اي از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ايران زمين را تقديم مي كنم :


نادر شاه افشار : ميدان جنگ مي تواند ميدان دوستي نيز باشد اگر نيروهاي دو طرف ميدان به حقوق خويش اكتفا كنند .

نادر شاه افشار : سكوت شمشيري بوده است كه من هميشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را براي سرفرازي ميهن بخشيدم به اين اميد كه افتخاري  ابدي براي  كشورم كسب كنم .

نادر شاه افشار : بايد راهي جست در تاريكي شبهاي عصيان زده سرزمينم  هميشه به دنبال نوري بودم نوري براي رهايي سرزمينم از چنگال اجنبيان ، چه بلاي دهشتناكي است كه ببيني همه جان و مال و ناموست در اختيار اجنبي قرار گرفته و دستانت بسته است نمي تواني كاري كني اما همه وجودت براي رهايي در تكاپوست تو مي تواني اين تنها نيروي است كه از اعماق و جودت فرياد مي زند تو مي تواني جراحت ها را التيام بخشي و اينگونه بود  كه پا بر ركاب اسب نهادم به اميد سرفرازي ملتي بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نبايد ترسيد اما بايد از صوفي منشي جوانان واهمه داشت . جواني كه از آرمانهاي بزرگ فاصله گرفت نه تنها كمك جامعه نيست بلكه باري به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازي جوانان ايران نباشد نيروي دهها نادر هم به جاي نخواهد رسيد .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان  سرزمينم ، آزادي اراضي كشور با سپاه من و تربيت نسلهاي آينده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهي بخشد ديگر نيازي به شمشير نادرها نخواهد بود .


نادر شاه افشار : وقتي پا در ركاب اسب مي نهي بر بال تاريخ سوار شده اي شمشير و عمل تو ماندگار مي شود چون هزاران فرزند به دنيا نيامده اين سرزمين آزادي اشان را از بازوان و انديشه ما مي خواهند . پس با عمل خود مي آموزانيم كه پدرانشان نسبت به آينده آنان بي تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادي اشان را به هيچ قيمت و بهايي نفروشند .

نادر شاه افشار : هر سربازي  كه بر زمين مي افتد و روح اش به آسمان پر مي كشد نادر مي ميرد و به گور سياه مي رود نادر به آسمان نمي رود نادر آسمان را براي سربازانش مي خواهد و خود بدبختي و سياهي را ، او همه اين فشارها را براي ظهور ايران بزرگ به جان مي خرد پيشرفت و اقتدار ايران  تنها عاملي است كه فرياد حمله را از گلوي غمگينم بدر مي آورد و مرا بي مهابا به قلب سپاه دشمن مي راند ...

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسي خردمند ، راهنماي من در طول زندگي بوده است .

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاري نبود براي من دستگيري متجاوزين و سرسپردگاني مهم بود كه بيست سال كشورم را ويران ساخته و جنايت و غارت را در حد كمال بر مردم سرزمينم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطين اروپا را به بردگي مي گرفتم . كه آنهم از جوانمردي و خوي ايراني من بدور بود .

نادر شاه افشار : كمربند سلطنت ، نشان نوكري براي سرزمينم است نادرها بسيار آمده اند و باز خواهند آمد اما ايران و ايراني بايد هميشه در بزرگي و سروري باشد اين آرزوي همه عمرم بوده است .

نادر شاه افشار : هنگامي كه برخواستم از ايران ويرانه اي ساخته بودند و از مردم كشورم بردگاني زبون ، سپاه من نشان بزرگي و رشادت ايرانيان در طول تاريخ بوده است سپاهي كه تنها به دنبال حفظ  كشور و امنيت آن است .

نادر شاه افشار : لحظه پيروزي براي من از آن جهت شيرين است كه پيران ، زنان و كودكان كشورم را در آرامش و شادان ببينم .

نادر شاه افشار : براي اراضي كشورم هيچ وقت گفتگو نمي كنم بلكه آن را با قدرت فرزندان كشورم به دست مي آورم .

نادر شاه افشار : گاهي سكوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهاي خودش نيز به عقب مي نشاند .

نادر شاه افشار :كيست كه نداند مردان بزرگ از درون كاخهاي فرو ريخته به قصد انتقام بيرون مي آيند انتقام از خراب كننده  و نداي از درونم مي گفت برخيز ايران تو را فراخوانده است و برخواستم  .

برگرفته از : وب سايت  نادر شاه افشار


 

ادامه مطلب نوشته شده توسط مهتاب | ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۱۵:۲۸ | آرشيو نظرات (0)

مشاهير ايران رودكي
رودكي

 

http://www.khorasanzameen.net/images/rudaki.jpg


 


 
غزل رودكي وار، نيكو بود
غزلهاي من رودكي وار نيست
اگر چه بپيچم به باريك و هم
بدين پرده اندر مرا راه نيست
"عنصري"


زندگينامه
رودكي، ‌ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حكيم فرزند عبدالرحمان فرزند آدم.
از كودكي و چگونگي تحصيل او آگاهي چنداني به دست نيست. در 8 سالگي قرآن آموخت و آن را از بر كرد و از همان هنگام به شاعري پرداخت.
َ
برخي مي گويند در مدرسه هاي سمرقند درس خوانده است. آنچه آشكار است، وي شاعري دانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسي چندان است كه هر فرهنگ نامه اي از شعر او گواه مي آورد.

رودكي از روزگار جواني آوازي خوش داشت، در موسيقي و نوازندگي چيره دست و پر آوازه بود. وي نزد ابوالعنك بختياري موسيقي آموخت و همواره مورد ستايش او بود، آن چنان كه استاد در روزگار كهنسالي چنگ خود را به رودكي بخشيد. رودكي در همان دوره شعر نيز مي سرود. شعر و موسيقي در سده هاي چهارم و پنجم همچون روزگار پيش از اسلام به هم پيوسته بودند و شعر به همراه موسيقي خوانده مي شد. شاعران بزرگ آناني بودند كه موسيقي نيز مي دانستند.

از هم عصران رودكي ،منجيك ترمذي (نيمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخي (429 ق) استاد موسيقي زمانه خويش بودند. شاعران، معمولاً قصيده هايشان را با ساز و در يكي از پرده هاي موسيقي مي خواندند. هركس كه صدايي خوش نداشت يا موسيقي نمي دانست، از راوي مي خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند. رودكي، شعرش را با ساز مي خواند .

رفته رفته آوازه رودكي به دربار سامانيان رسيد و نصربن احمد ساماني (301 ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخي بر اين گمانند كه او پيش از نصربن احمد به دربار سامانيان رفته بود، در آنجا بزرگترين شاعر دربار ساماني شد. در آن روزگار در محيط ادبي، علمي، اقتصادي و اجتماعي فرارود، آن چنان تحولي شگرف روي داده بود كه دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزايي (رسانس) ايراني مي نامند.

بر بستر چنين زمينه مناسب اقتصادي، اجتماعي و برپايه دانش دوستي برخي از پادشاهان ساماني، همچنين با تلاش و خردمندي وزيراني دانشمند و كاردان چون ابوالفضل بلعمي (330 ق) و ابوعلي محمد جيهاني (333 ق)، بخارا به صورت مركز بزرگ علمي، ادبي و فرهنگي درآمد.

دربار سامانيان، محيط گرم بحث و برخورد انديشه شد و شاعران و فرهنگمداران از راههاي دور و نزديك به آنجا روي مي آوردند.
بهترين آثار علمي، ادبي و تاريخي مانند شاهنامه منصوري، شاهنامه ابوالمؤيد بلخي (سده چهارم هجري)، عجايب البلدان، حدود العالم من المشرق الي المغرب در جغرافيا، ترجمه تفسير طبري كه چند تن از دانشمندان فراهم كرده اند، ترجمه تاريخ طبري از ابوعلي بلعمي، آثار ابوريحان بيروني (440 ق) وابوعلي سينا (428 ق) در روزگار سامانيان پديد آمدند. دانشمندان برجسته اي مانند محمد زكرياي رازي (313 ق) ابونصر فارابي (339)، ابوريحان بيروني، ابوعلي سينا و بسياري از شاعران بزرگ مانند فردوسي (410/416 ق) در اين روزگار يا متأثر از آن برآمده اند.

بزرگترين كتابخانه در آن دوران در بخارا بود كه ابوعلي سينا آن را ديد و گفت كه نظير آن را هرگز نديده است. تأثير اين تحول، نه تنها در آن دوره كه در دوران پس از آن نيز پيدا است. رودكي فرزند چنين روزگاري است. وي در دربار ساماني نفوذي فراوان يافت و به ثروتي افزون دست يافت. نفوذ شعر و موسيقي او در دربار نصربن احمد چندان بود كه داستان بازگشت پادشاه از هرات به بخارا، به خوبي بيانگر آن است.
هنگامي كه نصربن احمد ساماني به هرات رفته، ديرگاهي در آن ديار مانده بود، هيچ كس را ياراي آن نبود تا از پادشاه بخواهد كه بخارا بازگردد؛ درباريان از رودكي خواستند تا او اين وظيفه دشوار را بپذيرد.رودكي شعر پر آوازه « بوي جوي موليان آيد همي ـ ياد يار مهربان آيد همي » را سروده است.
درباريان و شاعران، همه او را گرامي مي داشتند و بزرگاني چون ابوالفضل بلعمي و ابوطيب مصعبي صاحب ديوان رسالت، شاعر و فيلسوف. شهيد بلخي (325 ق) و ابوالحسن مرادي شاعر با او دوستي و نزديكي داشتند.

گويند كه وي از آغاز نابينا بود، اما با بررسي پروفسور گراسيموف (1970 م) بر جمجمه و استخوانهاي وي آشكار گرديد كه در دوران پيري با فلز گداخته اي چشم او را كور كرده اند، برخي استخوانهايش شكسته بود و در بيش از 80 سالگي درگذشت.

رودكي گذشته از نصربن احمد ساماني كسان ديگري مانند امير جعفر بانويه از اميران سيستان، ابوطيب مصعبي، خاندان بلعمي، عدناني، مرادي، ابوالحسن كسايي، عماره مروزي و ماكان كاكي را نيز مدح كرده است.
از آثار او بر مي آيد كه به مذهب اسماعيلي گرايش داشته است؛ شايد يكي از علتهاي كور شدن او در روزگار پيري، همين باشد.

با توجه به مقاله كريمسكي، هيچ بعيد به نظر نمي رسد كه پس از خلع امير قرمطي، رودكي را نيز به سبب هواداري از قرمطيان و بي اعتنايي به مذهب رايج زمان كور كرده باشند.

آنچه مسلم است زندگي صاحبقران ملك سخن ابوعبدالله جعفر بن محمد رودكي سمرقندي در هاله اي از رمز و راز پوشيده شده است و با اينكه بيش از هزار و صد سال از مرگ او مي گذرد، هنوز معماهاي زندگي او حل نشده و پرده اي ابهام بر روي زندگي پدر شعر فارسي سايه گسترده است.

رودكي در پيري با بي اعتنايي دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛ شعرهاي دوران پيري او، سرشار از شكوه روزگار، حسرت از گذشته و بيان ناداري است. رودكي از شاعران بزرگ سبك خراساني است. شعرهاي اندكي از او به يادگار مانده، كه بيشتر به صورت بيتهايي پراكنده از قطعه هاي گوناگون است.


سيري در آثار
كامل ترين مجموعه عروض فارسي، نخستين بار در شعرهاي رودكي پيدا شد و در همين شعرهاي باقي مانده، 35 وزن گوناگون ديده مي شود. اين شعرها داراي گشادگي زبان و توانايي بيان است. زبان او، گاه از سادگي و رواني به زبان گفتار مي ماند.
جمله هاي كوتاه، فعلهاي ساده، تكرار فعلها و برخي از اجزاي جمله مانند زبان محاوره در شعر او پيداست. وجه غالب صور خيال در شعر او، تشبيه است.

تخيل او نيرومند است. پيچيدگي در شعر او راه ندارد و شادي گرايي و روح افزايي، خردگرايي، دانش دوستي، بي اعتبار دانستن جهان، لذت جويي و به خوشبختي انديشيدن در شعرهاي او موج مي زند.

وي نماينده كامل شعر دوره ساماني و اسلوب شاعري سده چهارم است. تصويرهايش زنده و طبيعت در شعر او جاندار است. پيدايش و مطرح كردن رباعي را به او نسبت مي دهند. رباعي در بنياد، همان ترانه هايي بود كه خنياگران مي خوانده اند و به پهلويات مشهور بوده است؛ رودكي به اقتضاي آوازه خواني به اين نوع شعر بيشتر گرايش داشته، شايد نخستين شاعري باشد كه بيش از ساير گويندگان روزگارش در ساختن آهنگها از آن سود برده باشد. از بيتها، قطعه ها، قصيده ها و غزلهاي اندكي كه از رودكي به يادگار مانده، مي توان به نيكي دريافت كه او در همه فنون شعر استاد بوده است.
معرفي آثار
تعداد شعرهاي رودكي را از صدهزار تا يك ميليون بيت دانسته اند؛ آنچه اكنون مانده، بيش از 1000 بيت نيست كه مجموعه اي از قصيده، مثنوي،قطعه و رباعي را در بر مي گيرد. از ديگر آثارش منظومه كليله و دمنه است كه محمد بلعمي آن را از عربي به فارسي برگرداند و رودكي به خواسته اميرنصر و ابوالفضل بلعمي آن را به نظم فارسي در آورده است (به باور فردوسي در شاهنامه، رودكي به هنگام نظم كليله و دمنه كور بوده است.)

اين منظومه مجموعه اي از افسانه ها و حكايتهاي هندي از زبان حيوانات فابل است كه تنها 129 بيت آن باقي مانده است و در بحر رمل مسدس مقصور سرود شده است؛ مثنويهاي ديگري در بحرهاي متقارب، خفيف، هزج مسدس و سريع به رودكي نسبت مي دهند كه بيتهايي پراكنده از آنها به يادگار مانده است. گذشته از آن شعرهايي ديگر از وي در موضوعهاي گوناگون مدحي، غنايي، هجو، وعظ، هزل ، رثاء و چكامه، در دست است.

عوفي درباره او مي گويد: " كه چنان ذكي و تيز فهم بود كه در هشت سالگي قرآن تمامت حفظ كرد و قرائت بياموخت و شعر گرفت و معناي دقيق مي گفت، چنانكه خلق بر وي اقبال نمودند و رغبت او زيادت شد و او را آفريدگار تعالي آوازي خوش و صوتي دلكش داده بود. از ابوالعبك بختيار بر بط بياموخت و در آن ماهر شد و آوازه او به اطراف واكناف عالم برسيد و امير نصر بن احمد ساماني كه امير خراسان بود، او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانيد و كارش بالا گرفت و ثروت و نعمت او به حد كمال رسيد.

 

 
زادگاه او قريه بنج از قراء رودك سمرقند است. يعضي او را كور مادر زاد دانسته اند و عقيده برخي بر آن است كه در اواخر عمر نابينا شده است. وفات وي به سال 320 هـجري در زادگاهش قريه بنج اتفاق افتاده و در همان جا به خاك سپرده شده است.

رودكي در سرودن انواع شعر مخصوصاً قصيده، مثنوي ، غزل و قطعه مهارت داشته است و از نظر خوشي بيان در تاريخ ادبيات ايران پيش از او شاعري وجود ندارد كه بتواند با وي برابري كند.

به واسطه تقرب به امير نصر بن احمد ساماني (301-331) رودكي به دريافت جوائز و صله فراواني از پادشاه ساماني و وزيران و رجال در بارش نائل گرديد و ثروت و مكنتي زياد به دست آورده است چنانكه به گفته نظامي عروضي هنگامي مه به همراهي نصر بن احمد از هرات به بخارا مي رفته، چهار صد شتر بنه او بوده است.

علاوه بر دارا بودن مقام ظاهري رفعت پايه سخنوري و شاعري رودكي به اندازه اي است كه از معاصران او شعراي معروفي چون شهيد بلخي و معروفي بلخي او را ستوده اند و از گويندگان بعد از او كساني چون دقيقي، نظامي عروضي، عنصري، فرخي و ناصرخسرو از او به بزرگي ياد كرده اند.

امروزه مردم اين ناحيه در آسياسي مركزي بخصوص آنهايي كه اهل سرايش و ادب هستند عشقي بسيار به او دارند و البته فردوسي بلند آوازه را بيشتر مي پسندند و به انديشمندان امروزي ايران همانند ارد بزرگ هم چنين احساس نزديكي و خويشاوندي را دارند .


ويژگي سخن
سخنان رودكي در قوت تشبيه و نزديكي معاني به طبيعت و وصف ،كم نظير است و لطافت و متانت و انسجام خاصي در ادبيات وي مشاهده مي شود كه مايه تأثير كلام او در خواننده و شنونده است. از غالب اشعار او روح طرب و شادي و عدم توجه به آنچه مايه اندوه و سستي باشد مشهود است و اين حالت گذشته از اثر محيط زندگي و عصر حيات شاعر نتيجه فراخي عيش و فراغت بال او نيز مي باشد. با وجود آنكه تا يك ميليون و سيصد هزار شعر بنا به گفته رشيدي سمرقندي به رودكي نسبت داده اند تعداد اشعاري كه از او امروزه در دست است به هزار بيت نمي رسد.

از نظر صنايع ادبي گرانبهاترين قسمت آثار رودكي مدايح او نيست، بلكه مغازلات اوست كه كاملاً مطابق احساسات آدمي است، شاعر شادي پسند بسيار جالب توجه و شاعر غزلسراي نشاط انگيز، بسيار ظريف و پر از احساسات است.

گذشته از مدايح و مضمون هاي شادي پسند و نشاط انگيز در آثار رودكي، انديشه ها و پندهايي آميخته به بدبيني مانند گفتار شهيد بلخي ديده مي شود. شايد اين انديشه ها در نزديكي پيري و هنگامي كه توانگري او بدل به تنگدستي شده نمو كرده باشد، مي توان فرض كرد كه اين حوادث در زندگي رودكي، بسته به سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنكه امير قرمطي را خلع كردند مقام افتخاري كه رودكي در دربار به آن شاد بود به پايان رسيد.

با فرا رسيدن روزهاي فقر و تلخ پيري، ديگر چيزي براي رودكي نمانده بود، جز آنكه بياد روزهاي خوش گذشته و جواني سپري شده بنالد و مويه كند.

 

آرامگاه رودكي   در تاجيكستان


نمونه اشعار
زمانه پندي آزاد وار داد مرا ----- زمانه را چو نكو بنگري همه پند است
به روز ِ نيك ِ كسان گفت تا تو غم نخوري ----- بسا كسا كه به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خويش دار نگاه ----- كرا زبان نه به بند است پاي دربند است

***

اندر بلاي سخت

اي آنكه غمگني و سزاواري ----- وندر نهان سرشك همي‌باري
رفت آنكه رفت و آمد آنكه آمد----- بود آنچه بود، خيره چه غم داري؟
هموار كرد خواهي گيتي را؟----- گيتي‌ست، كي پذيرد همواري؟
مستي نكن كه او نشنود مستي ----- رازي مكن كه نشنود او زاري
شو، تا قيـامت آيـد زاري كن! ----- كي رفته را به زاري باز آري؟
آزار بيـش بيـني زيـن گردون ----- گر تو به هر بهانه بيـازاري
گوئي گماشته است بلائي او ----- بر هر كه تو بر او دل بگماري
ابري پديدني و كسوفي ني ----- بگرفت ماه و گشت جهان تاري
فرمان كني و يا نكني ترسم ----- بر خويشتن ظفر ندهي باري
اندر بلاي سخت پديـد آيد ----- فضل و بزرگمردي و سالاري

***


 


كليله و دمنه رودكي
مهمترين كار رودكي به نظم در آوردن كليله و دمنه است، متاسفانه اين اثر گرانبها مانند ساير آثار و مثنويهاي رودكي گم شده است و از آن جز ابياتي پراكنده در دست نيست. از ادبيات پراكنده اي كه از منظومه كليله و دمنه و ساير مثنويهاي رودكي باقي مانده است مي توان فهميند كه صاحبقران ملك سخن لقبي برازنده او بوده است. در شعر او قوه تخيل، قدرت بيان، استحكام و انسجام كلام همه با هم جمع است و بهمين دليل در دربار سامانيان، قدر و مرتبه اي داشت كه شاعران بعد از او هميشه آرزوي روزگار او را داشتند.


برگرفته از : سايت دانشگاه پيام نور بيجار

http://pnubijar.ac.ir/blog/?p=817



 

ادامه مطلب نوشته شده توسط مهتاب | ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۱۲:۳۰ | آرشيو نظرات (0)

مشاهير ايران م اميد - مهدي اخوان ثالث

يادها- مهدي اخوان ثالث
http://www.ajayeb.ir/akhavan/akhavan5.jpg

مهدي اخوان ثالث

مهدي اخوان ثالث، از برجسته ترين شاعران معاصر ايران، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنيا آمد و چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت.

وي در سال 1326 از هنرستان صنعتي ديپلم آهنگري گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سي شمسي وارد مبارزات سياسي شد و به زندان افتاد.

مهدي اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر كرد.

 
من نه سبك شناس هستم نه ناقد .... من هم از كار نيما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شايد كوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...     
مهدي اخوان ثالث

اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعري خود را آغاز كرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبي آن روزگار شهرت چنداني نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسي است. او درونمايه هاي حماسي را در شعرش به كار مي گيرد و جنبه هايي از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين مي كند.

به گفته برخي از منتقدان، تصويري كه از م . اميد در ذهن بسياري به جا مانده اين است كه او از نظر شعري به نوعي نبوت و پيام آوري روي آورده و از نظر عقيدتي آميزه اي از تاريخ ايران باستان و آراء عدالت خواهانه پديد آورده است و در اين راه گاه ايران دوستي او جنبه نژاد پرستانه پيدا كرده است.

اما اخوان اين موضوع را قبول نداشت و در اين باره گفته است: "من به گذشته و تاريخ ايران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر كس قافيه را مي شناسد، عقده عدالت دارد، قافيه دو كفه ترازو است كه خواستار عدل است.... گهگاه فريادي و خشمي نيز داشته ام."

 

اخوان از نگاه ديگران

جمال ميرصادقي، داستان نويس و منتقد ادبي در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهاي اخوان جهان بيني و بينشي تازه به من داد و باعث شد كه نگرش من از شعر به كلي متفاوت شود و شايد اين آغازي براي تحول معنوي و دروني من بود.

 
هنر اخوان در تركيب شعر كهن و سبك نيمايي و سوگ او بر گذشته مجموعه اي به وجود آورد كه خاص او بود و اثري عميق در هم نسلان او و نسل هاي بعد گذاشت     
نادر نادرپور

نادر نادر پور، شاعر معاصر ايران كه در سال هاي نخستين ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است كه هنر م . اميد در تركيب شعر كهن و سبك نيمايي و سوگ او بر گذشته مجموعه اي به وجود آورد كه خاص او بود و اثري عميق در هم نسلان او و نسل هاي بعد گذاشت.
نادرپور گفته است: "شعر او يكي از سرچشمه هاي زلال شعر امروز است و تاثير آن بر نسل خودش و نسل بعدي مهم است. اخوان ميراث شعر و نظريه نيمايي را با هم تلفيق كرد و نمونه اي ايجاد كرد كه بدون اينكه از سنت گسسته باشد بدعتي بر جاي گذاشت. اخوان مضامين خاص خودش را داشت، مضاميني در سوگ بر آنچه كه در دلش وجود داشت - اين سوگ گاهي به ايران كهن بر مي گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- اين مضامين شيوه خاص اخوان را پديد آورد به همين دليل در او هم تاثيري از گذشته مي توانيم ببينيم و هم تاثير او را در ديگران يعني در نسل بعدي مي توان مشاهده كرد."
اما خود اخوان زماني گفت نه در صدد خلق سبك تازه اي بوده و نه تقليد، و تنها از احساس خود و درك هنري اش پيروي كرده : "من نه سبك شناس هستم نه ناقد ... من هم از كار نيما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام كه مي كوشم اعصاب و رگ و ريشه هاي سالم و درست زباني پاكيزه و مجهز به امكانات قديم و آنچه مربوط به هنر كلامي است را به احساسات و عواطف و افكار امروز پيوند بدهم يا شايد كوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...."

ارد بزرگ متفكر و انديشمند برجسته كشورمان مي گويد: مهدي اخوان ثالث سراينده ميهن پرستي بود كه در دل ايرانيان آشيانه داشت روانش شاد .

هوشنگ گلشيري، نويسنده معاصر ايراني مهدي اخوان ثالث را رندي مي داند از تبار خيام با زباني بيش و كم ميانه شعر نيما و شعر كلاسيك فارسي. وي مي گويد تعلق خاطر اخوان را به ادب كهن هم در التزام به وزن عروضي و قافيه بندي، ترجيع و تكرار مي توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظي قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره.

اسماعيل خويي : اخوان از ادب سنتي خراسان و از قصيده و شعر خراساني الهام گرفته است و آشنايي او با زبان و بيان و ادب سنتي خراسان به حدي زياد است كه اين زبان را به راستي از آن خود كرده است.
تعلق خاطر اخوان را به ادب كهن هم در التزام به وزن عروضي و قافيه بندي، ترجيع و تكرار مي توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظي قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره     
هوشنگ گلشيري
 
http://i13.tinypic.com/4kofcra.jpg

غلامحسين يوسفي در كتاب چشمه روشن مي گويد مهدي اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره اي كهن و تصاويري گويا نقش كرده است.

شعر زمستان در دي ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسين يوسفي، در سردي و پژمردگي و تاريكي فضاي پس از 28 مرداد 1332 است كه شاعر زمستان انديشه و پويندگي را احساس مي كند و در اين ميان، غم تنهايي و بيگانگي شايد بيش از هر چيز در جان او چنگ انداخته است كه وصف زمستان را چنين آغاز مي كند:
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سربرنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.

علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از اين اوستا و در حياط كوچك پاييز در زندان مي توان به عنوان ديگر آثار مهدي اخوان ثالث ياد كرد.

م . اميد پس از انقلاب مجموعه تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم را منتشر كرد. آرامگاه م . اميد در توس، در كنار آرامگاه فردوسي است، شاعري كه به او ارادت خاصي مي ورزيد

 

 

سال هايي چند پس از كودتاي 28 مرداد سال 1332 هجري ي شمسي ، مهدي اخوان ثالث ، شاعر روزهاي خسته گي و درد ، خود را مزدشتي خواند . او اعلام كرد زردشت و مزدك را در دل و دنياي خويش آشتي داده و بر حاصل اين آشتي پيام هاي بودا و ماني را نيز افزوده است
پناه به مزدشت واكنش‌ مردي تنها به زمانه‌اي پر جور و زخم بود؛ واكنش‌ مردي كه مزدك‌هاي زمانه‌اش‌ را عارف مي‌خواست؛ ماني‌هاي زمانه‌اش‌ را عادل. پيامبراني كه پيش‌از‌آن‌كه شمشير در راه عشق كشند، آن‌چه در سر دارند بنهند، آن‌چه در كف دارند بدهند و آن‌چه بر آن‌ها آيد نجهند. مهدي اخوان‌ثالث نيك‌پنداري‌ي زردشت، عدالت­جويي‌ي مزدك و بي‌نيازي‌ي ماني را يك‌جا مي خواست. بازگشت او به سوي شرفِ طبيعي و خانه‌ي پدري نشان نياز به جهاني ديگر بود؛ نياز به سروري‌ي نيكاني رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدينه‌ي فاضله آن جا است كه مردان خوب حكم مي‌رانند و مهدي اخوان ثالث همه‌ي خوب­ها را گرد‌آورده بود تا مدينه‌ي فاضله‌اي در دل بر‌پا كند كه جهان را اميد رستگاري نبود.
واكنش مهدي اخوان ثالث‌ به جهان، واكنش‌ انساني بود كه از بدعهدي‌ي رؤيافروشان زخم‌ها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدي‌ي رؤيافروشاني كه رؤياهاي بزرگ را به برگِ اماني فروخته بودند و از صدايشان هيچ نمانده بود، مگر آه حسرتي كه از گلوي در‌راه‌مانده‌گان برمي‌خواست. مهدي اخوان‌ثالث طراوت مدينه‌ي فاضله‌ي دل‌اش‌ را پادزهر اندوه بدعهدي‌ها مي‌خواست. تاريخ اما در بد‌هيبت‌ترين لحظه‌هايش‌، چنان در شعر او نشسته بود، كه از حاكمان مدينه‌ي فاضله‌ي دل‌اش‌ نيز كاري برنيامد.

2

بخش‌ عمده‌ي شعر فارسي در سال‌هاي 1320تا 1357هجري‌ي شمسي را مي‌توان واقعيتِ مستحيل در ترفندهاي شاعرانه خواند؛ تصويركننده‌ي مراحل گوناگون يك نبرد در مقابل قدرت حاكم. ‍در اين دوران همه‌ي تشبيه‌ها، استعاره‌ها، نمادها، تغييرات دستوري، همه‌ي هنجارشكني‌ها و قاعده‌افزايي‌ها (2) در خدمت شعر بيان به‌كار گرفته شد؛ بيان چه‌گونه‌گي، چرايي و چه‌بايدي‌ي جهاني كه حضور قدرتمندان را خوش‌ نمي‌داشت. شعر بيان در تقابل با قدرت و بر مبناي باور به ارزشي همه‌گاني سروده مي‌شد. در اين نوع شعر، حسرت، ستايش‌ و يا مرثيه تنها موقعيت اردوي خير در مقابل قدرت را استعاري مي‌كرد؛ موقعيت آرزو در مقابل نظم سياسي را.

فضاي حاكم بر شعر فارسي در فاصله‌ي سال‌هاي 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه يا عبارت مي توان بازخواند: بشارت، يأس‌، سرگرداني و ستايش‌ قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمينان به توان انسان براي برپايي‌ي جهاني ديگر در فاصله‌ي سال‌ها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ كودتاي 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ هميشه ي حماسه سازان در فاصله ي سال هاي 1332 تا 1341 شعر يأس را آفريده است ؛ ظهور دوباره ي مبارزان در صحنه و باور به كورسويي ديگر ، در فاصله ي سال هاي 1341 تا 1349 شعر سرگرداني را ساخته است ؛ نبرد سياهكل و شگفتي از توان ايثار انسان در فاصله ي سال هاي 1349 تا 1357 شعر حماسي را آفريده است . دمي به صداي مهدي اخوان ثالث در همه ي اين سال ها گوش فرا دهيم ؛ به صداي يأس و خسته گي .

3

سال هاي 1320 تا 1332 ، سال‌هاي گريز رضاخان، پايان جنگ جهاني‌ي دوم، ورود و خروج بيگانه‌گان، فراررويي‌ي احزاب سياسي و نبرد مستمر براي كسب قدرت بود. اما بيش‌ از همه‌ي اين‌ها، سال‌هاي تولد رؤياهاي مردمي بود كه پس‌ از خوابي شانزده ساله چشم مي‌ماليدند و در جست‌و‌جوي غبار سم‌ضربه‌هاي مركب سوار رهايي به هر سو نظر مي‌كردند. بقاياي گروه پنجاه‌و‌سه نفر خاك زندان را از شانه هاي خود تكانده و حزب توده را بنيان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاريخي‌ي بيگانه‌گان را نمادين مي‌كرد. افسران خراسان شتاب براي پيروزي را تجسم مي‌بخشيدند. جنبش‌هاي كارگري رؤياي جهاني خالي از طبقات را در سر مي‌پروردند. و هيچ‌كس‌ جز به رؤياها نمي‌انديشيد.

در آن سال­ها باور به تولد روزي ديگر، ايمان به توان خويش‌ و حس‌ به‌بازي‌گرفته شدن در صحنه‌ي سياسي، همه‌ي ذهنيت مردمي را مي‌ساخت كه به تغيير تقدير خويش‌ چشم اميد داشتند. آن سال‌ها، روزگار شوق و خيال معصومانه بود و جهان شعر فارسي هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت اين شوق و خيال شانه خالي كند.

در آن سال­ها هوشنگ ابتهاج با نگاه به هم‌سايه‌ي شمالي كه تبلور همه‌ي نيك‌بختي‌هاي سترگ شمرده مي شد، چنين سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشيدنرم مي بافددامن رقاصة صبح طلايي را”. سياوش‌ كسرايي جان شاعر فردا را تصوير كرد؛ شاعري كه اندوه را خاطره‌اي دور مي‌انگارد. يقين او به تولد سراينده‌اي كه بر شعرهايش‌ عطر گل نارنج مي‌نشيند، بي خدشه بود: ”پس‌ از من شاعري آيدكه مي خندند اشعارش‌كه مي بويند آواهاي خودرويش‌ چون عطر سايه دار و ديرمان يك گل نارنج”.
مهدي اخوان‌ثالث نيز محوِ روزگارش‌ بود. او در سال 1328 اميد پيروزي‌ي رنج‌بران را پاي كوبيد: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شدزبر و زير يقين زير و زبر خواهد شد... گويد اميد سر از بادة پيروزي گرمرنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سال‌ها، مهدي اخوان‌ثالث طراح طرحي ديگر بود؛ مايل به برافكندن بنيان جهان: ”برخيزم و طرح ديگر اندازم بنياد سپهر را براندازم...هر جا كه روم، سرود آزاديچون قافيه مكرر اندازم”. جان پراندوه و دير‌باور او اما بسيار پيش‌ از ديگران به استقبال روزهاي بد رفت. در پشت همه‌ي فريادها و شعارها مردمي ايستاده بودند كه رخوت‌شان ديرپا بود و آرزوهايشان به لقمه ناني خريدني: ”ملت گاهي بخواب، گاهي بيدارو آبروي خود نهاده در گرو نان...گاه گرفتار جلوه هاي دروغينگاه بكف، پتك و داس‌، سركش‌ و غصبان”. ترديد در دل مهدي اخوان ثالث جوانه زده بود؛ ترديد به معبر آرزوها:”ديگر بگو كدام خدا را كنم سجود؟يا شيوة كدام پيمبر برم بكار”. مهر زردشت و مزدك و ماني و بودا بايد همان روزها به دل او نشسته باشد.

4

سرانجام آن‌روز فرا رسيد. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حكومت محمدمصدق و پيروزي‌ي ياران شعبان جعفري نبود. تنها روز به بار‌نشستن”خيانت‌ها” يا خطاهاي حزب توده، تنها حاصل محافظه‌كاري يا ناتواني‌ي”حكومت ملي” در شناخت تضادهاي جهاني، تنها روز بازگشت محمدرضا‌شاه به تخت سلطنت، تنها روز سخن‌راني‌ي فلسفي در فوايد وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پايان يك باور بود. روز تجسم بدعهدي‌ي مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سكه افتادن اطمينان به خويش‌ و به ديگري بود. آخرين فريادهاي كساني كه فاصله‌ي هستي و نيستي‌شان آبي بود كه خون‌ها را از سنگ فرش‌ها مي شست، ديگر آبستن هيچ رؤيايي نبود. گويي آن‌ها تنها به خاك مي افتادند تا كسب مخفيانه‌ي قاري‌هاي مسلول را رونق ببخشند.

هيچ كس‌ نمي داند در آن روز نخست چه كسي تنهايي و ترس‌ را احساس‌ كرد؛ نخست چه كسي يار ديروزي را به انگشت به گزمه‌ها نشان داد يا زير مشت گرفت؛ اما چهره‌ي رنجور مصدق در آستانه‌ي دادگاه، دستي كه كاشاني به مهرباني به پشت زاهدي زد، هجوم شركت‌هاي نفتي‌ي انگليسي- آمريكايي به ايران، كشف محل اختفاي فاطمي، لو‌رفتن سازمان افسري‌ي حزب توده، درج تنفرنامه‌هاي رنگارنگ در روزنامه‌ها و حتا تصوير چهره‌هاي پر‌خشم آنان كه تا دم مرگ بر اعتقاد خود پاي‌فشردند، تجلي‌ي خود را در ناباوري و حيرت همه‌گاني يافت؛ ناباوري و حيرت مردمي كه ناگهان خود را هيچ يافتند و تكيه‌گاه‌هاي خود را فروريخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز يك سقوط بود؛ روز ترس‌ و آه؛ روز كوچك شدنِ آدمي.

اوج شعر مهدي اخوان ثالث در چنين روزگاري نطفه بست؛ شعر او تبلور فرياد كساني بود كه با كوچكي پيوند نمي‌توانستند و بزرگي‌ي دوباره‌ي كوچك‌شده‌گان را نيز باور نداشتند؛ تبلور فرياد كساني كه عقربه‌هاي آرزوهايشان با چنين جهاني هم‌خواني نشان نمي‌داد. شعر مهدي اخوان ثالث اندوه همه‌ي جان‌ها و هرزه‌گي‌ي خاك جهان را پشتوانه داشت. او به هيچ چراغي دل نبست؛ نه چراغي و نه سواري. پهنه‌ي برآمده از خيال او دورتر از آن بود كه دست يافتني بنمايد. مهدي اخوان ثالث از پرنده سوخته‌گي‌ي بال‌ها را باور داشت و از انسان بي‌سرانجامي را. چنين بود كه روزگار پس‌ از كودتا را هيچ كس‌ چون او نسرود.

بعد از كودتاي 28 مردادماه سال 1332 واژه‌ي شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسياري نشست. نيما يوشيج به حضور شب چون كوچه‌گردي بي‌طرف شهادت داد؛ بي‌آن‌كه آن را ميرا يا مانا بينگارد: ”هست شب يك شبِِ دم كرده و خاكرنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردي‌ي دل‌فريب نور دل بست؛ هر چند كه به ناتواني‌ي خويش‌ در ستيز با حريف اعتراف كرد: ”اندام من اندام شمعي واژگون استكز جنگ با شب پاي تا سر غرق خون است... هر چندكه مي داند كه اين نوراز مرگ با او دورتر نيستاما در اين غم نيز مي سوزد كه افسوس‌از آن آتش‌ ديرين كه در او شعله مي زد ديگر خبر نيستديگر اثر نيست”.

اسماعيل شاهرودي در هنگامه‌ي حضور يأس‌ها و شكست‌ها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده امو چله نشيني يأسها و شكستها...خرابه اين تنهايي را امّابه جاي خواهم گذارد...و خواهم پيمودتنگه وحشتزايي راكه در فاصله اكنونو دنياي فرداست”. محمد زهري از مرگ اميدها خبر داد؛ از مرگ مردي كه تاوان دل‌بستگي‌هاي بي‌سرانجام‌اش‌ را پرداخته بود: ‍“آن مرد خوش‌ باور كه با هر گريه، مي گرييد و با هر خنده، مي­خنديد... نوميدواري دشنه در قلبش‌ فروبرده استاينك به زير ساية غم، مرده است”.  مهدي اخوان‌ثالث امّا، نه روز ديگري را انتظار مي‌كشيد و نه چون يك شاهد بي‌طرف به شب مي‌نگريست. او فتوا مي داد كه خاك جهان را جز سياهي رنگ ديگري بر پيشاني نيست؛ هر چند كه گاه عاصي از ستمِ كمرشكن، اسكندري طلب مي‌كرد و گاه خسته‌خاطر‌‌دوست را به سفري بي‌فرجام فرا مي‌خواند.
 

5

نخستين مجموعه‌شعرِ مهدي اخوان‌ثالث بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاري كه پيش‌ از روزهاي كودتا سروده شده‌اند، فضاي حاكم بر اين مجموعه، آميخته‌اي است از حس‌ تنهايي و حسرتِ روزگاران شيرين بر باد. زمستان فريادكننده‌ي زخم‌هاي تازه است. رنج مهدي اخوان ثالث در اين مجموعه اما، نه برخاسته از تقدير نوع انسان، كه برخاسته از سرگذشت انساني است كه راه به خطايي معصومانه برگزيده و چون چشم گشوده، جز ره‌زناني كه به تاخت دور مي شوند، هيچ نديده است: ”هر كه آمد بار خود را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب”. زمستان روايت تقدير انسان عصري ويژه در سرزميني ويژه است؛ روايتِ تقديرِ انساني كه گذشته‌ي به‌يغما‌رفته‌ي خود را هنوز پرمعنا مي­يابد. ‍ و

يأس‌ مهدي اخوان‌ثالث در زمستان با حيرت آميخته است؛ يأس‌ مردي كه سوزِ زخم‌هايش‌ فرصت انديشيدن به چرايي‌ها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،من نخواهم برد اين از ياد :كآتشي بوديم كه بر ما آب پاشيدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسيده است. زمستان چشم جست‌وجو نبسته است: ”در ميكده‌ام؛ دگر كسي اينجا نيستواندر جامم دگر نمي صهبا نيستمجروحم و مستم و عسس‌ مي­بردممردي، مددي، اهل دلي، آيا نيست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنيده روشن است: مددي نيست. نه مددي، نه دستي، نه كلامي: ”سلامت را نميخواهند پاسخ گفتسرها در گريبان است.... و گر دست محبت سوي كس‌ يازي؛به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛كه سرما سخت سوزان است”. ‍

ترديدها اما هنوز به جاي خويش‌ باقي است؛ در ديار ديگري شايد برسر خسته‌گان سقف ديگري باشد : « بيا اي خسته خاطر دوست / اي مانند من دلكنده و غمگين !/ من اينجا بس دلم تنگ است ./ بيا ره توشه برداريم ، / قدم در راه بي فرجام بگذاريم » زير هيچ سقفي اما ، صدايي ديگر نيست ؛ ثالث پيام كرك ها را لبيك مي گويد:”بده... بدبد. چه اميدي؟ چه ايماني؟ كرك جان خوب مي خواني”. مجموعه شعر زمستان ترديدي است كه به يقين مي‌گرايد، زخمي است كه كهنه مي‌شود، حيرتي است كه عادت مي‌شود؛ زمزمه‌اي كه در غار تنهايي‌ي انسان مكرر مي‌شود: ”چه اميدي؟ چه ايماني”؟

دومين مجموعه شعر مهدي اخوان ثالث در سال‌هاي بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث كه در مجموعه شعرِ زمستان با كرك‌ها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خويش‌ باز مي‌گردد؛ به جهاني كه آدمي در آن از وحشتِ ستروني‌ي زمانه، نخ‌بخيه‌هاي رستگاري را در روزگاران كهن‌ مي‌جويد:”سالها زين پيشتر من نيزخواستم كين پوستين را نو كنم بنياد.با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد:اين مباد! آن باد!ناگهان توفان بيرحمي سيه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوي ياري خيالي دراز مي كند، هرچند نيك مي داند كه در زمانه‌اش‌ شيفته‌جاني نيست: “شب خامش‌ است و خفته در انبان تنگ ويشهر پليدِ كودنِ دون، شهر روسپي،ناشسته دست و رو.برف غبار بر همه نقش‌ و نگار او”. و

شهرِ مهدي اخوان ثالث چونان دهشتناك است كه او راهي ندارد، جز اين‌كه اندك‌اندك از زمانه‌ي خود برگذرد و در تلخ‌فرجامي‌ي انسان عصرِ خود، تلخ‌فرجامي‌ي نوعِ انسان را دريابد. هنگام كه زخم‌ها از مانده‌گي سياه مي‌شوند، ثالث سياهي‌ي روزگارش‌ را با سرنوشت ازلي‌ي انسان پيوند مي‌زند. خوف حضور دقيانوس‌ مانده‌گار است: ”چشم ميماليم و ميگوييم: آنك، طرفه قصر زرنگارِ صبح شيرينكارهليك بي مرگ است دقيانوس‌. واي، واي، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه نااميدانه‌تر مي‌نگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگي ازلي مي زند و همه‌ي اندوه زمانه را در دل مرداني كه درماني نمي جويند، انبوه مي‌كند:”قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روزدر دلم ميگريند”.

از اين اوستا، سومين مجموعه شعرِ مهدي اخوان‌ثالث بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامه‌اي است كه قد كشيده است. نگاهي از دور تا فاجعه پُررنگ‌تر به‌چشم بيايد. اينك اگرچه ابري چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤيايي فرودآمده است، اينك اگر چه ديري است نعش‌ شهيدان بر دست و دل مانده است، اينك اگر چه هنوز بايد پرسيد: ”نفرين و خشم كدامين سگ صرعي مستاين ظلمت غرق خون و لجن راچونين پر از هول و تشويش‌ كرده است”؟ اما چه پاسخ اين سئوال، چه چرايي‌ي گسترده‌گي‌ي آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش‌ شهيدان را بايد در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه اين‌ها همه نمودهايي است از آن تقديرِ ازلي كه بر لوحي محفوظ نوشته شده است؛ خطي بر كتيبه‌اي:”و رفتيم و خزان رفتيم، تا جايي كه تخته سنگ آنجا بوديكي از ما كه زنجيرش‌ رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: كسي راز مرا داندكه از اينرو به آنرويم بگرداند.” و چون كتيبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان‌: ”كسي راز مرا داند،كه از اينرو به آنرويم بگرداند”.

در از‌اين اوستا، مهدي اخوان‌ثالث از زمانه‌ي خويش‌ فاصله مي‌گيرد تا آن‌را آيينه‌ي بي‌فرجامي‌هاي نوعِ انسان بينگارد. اگر زمستان از سرماي ناجوانمردانه مي‌نالد، از‌اين اوستا تعبير سرما است. اگر زمستان مرثيه‌اي بر مرگ ياران است، از اين اوستا نوحه‌اي در سوكِ پيشاني‌ي سياه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پيروزي‌ي تن به‌قدرت سپرده‌گان است، از‌اين اوستا افسوس‌ بي‌مرگي‌ي دقيانوس‌ است؛ پژواك صداي همه‌ي ره‌جويان در همه‌ي روزها؛ صدايي در غارِ بي‌رستگاري: ”غم دل با تو گويم، غار!بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟صدا نالنده پاسخ داد: آري نيست”.

 

http://www.parvizy.com/images/mas.jpg

6

سال‌ها مي گذرند. فاصله‌ي سال‌هاي 1341 تا 1349 سال‌هاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچم‌دار انقلاب سفيد مي‌شود. سرمايه‌داري به روستاها سر مي‌زند. طبقه‌ي متوسط سر بر مي‌آورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف مي‌كنند. جبهه‌ي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غرب­زدگي را مي‌نويسد؛ جنبش‌ اسلامي روح الله خميني را مي‌يابد. حسن‌علي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داري مي‌كند. خليل ملكي و ياران‌اش‌ محاكمه مي شوند. محمد‌رضا‌شاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار مي‌گيرد. تشييع جنازه‌ي غلامرضا تختي، صحنه‌ي اعتراض‌ به رژيم شاهنشاهي مي‌شود. كانون نويسنده‌گان ايران پا مي‌گيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج مي‌گذارد، شاعران نيم­خيز مي‌شوند و غبار جامه مي تكانند؛ در برزخي ميان جست‌وجوي چشم انداز و دلي پر از اندوه‌هاي پايا. و

در آن سال‌ها اسماعيل خويي بر خيزش‌ خشمي گواهي مي دهد كه دوزخ را ويران خواهد كرد: ‍“دير يا زودخشمي از دوزخ خواهد گفت:”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهاي كهنه دل‌زده است: ”در زير آفتاب، صدايي نيست... غير از صداي رهگذراني كه گاهگاه،تصنيف كهنه‌اي را در كوچه‌هاي شهربا اين دو بيت ناقص‌ آغاز مي كنند:آه اي اميد غايب!آيا زمان آمدنت نيست”؟ محمود مشرف آزاد تهراني به تداوم سياهي‌ها شهادت مي دهد؛ به بي‌پناهي‌ي كودكاني كه خواب‌هايشان خالي است: ”عروسك‌ها را در شب تاراج كرده‌اند... در شهر چهره‌ها را در خواب كرده‌اند”. حميد مصدق به محمود مشرف آزاد تهراني از زبان قطره‌هاي باران پاسخ مي‌دهد: ”و گوش‌ كن كه ديگر در شبديگرسكوت نيستاين صداي باران است”. محمدرضا شفيعي‌كدكني در كنار حميد مصدق مي‌ايستد: ”امروزاز كدورت تاريك ابر‌ها در چشم بامدادانفالي گرفته‌امپيغام روشنايي باران”. فريدون مشيري به پيش‌بيني‌ي كدكني اعتقادي ندارد: ”كاش‌ مي‌شد از ميان اين ستارگان كورسوي كهكشان ديگري فرار كرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش‌ برابري مي‌بيند: ”كسي از آسمان توپخانه در شب آتش‌ بازي مي‌آيدو سفره مي‌اندازدونان را قسمت مي‌كند”. خسرو گلسرخي طراوت جنگل را دست نياز دراز مي‌كند: ”جنگلاي كتاب شعر درختيبا آن حروف سبز مخمليت بنويس‌بر چشم‌هاي ابر بر فراز،مزارع متروك:بارانباران”. منصور اوجي از اين همه‌‌تناقض‌ خسته است:”در دياري كهيكي از شور مي‌گويد، يكي از پردة بيداد...مي‌شود آيا كساني يافتراهشان يكراهفكرشان يكجورجاده‌هاي دوستيشان از كجي بس‌ دور”؟

در روزگاري چنين آشفته، مهدي اخوان‌ثالث كه ساز زمانه را با آواي جان خويش‌ هم‌خوان نمي‌يابد، با زباني كه در آن سماجت و پَرخاش‌ به جاي آرامش‌ مأيوسانه و اتكاء‌‌به‌‌نفس‌ نشسته است، دل‌خوشي‌هاي خام‌سرانه را هشدار مي‌دهد. اكنون تناقض‌هاي او تناقض‌هاي خسته مردي است كه گاه سر در گريبان دارد و گاه مي‌انديشد هم‌دلي با ره‌روان را بايد شعري سرود؛ سرگرداني كه گاه فالي مي‌گيرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، درياب اشاراتمنجات قوم خود را من شعاري ديگر دارم...بهين آزادگر مزدشت، ميوه‌ي مزدك و زردشتكه عالم را ز پيغامش‌ رهاي ديگري دارم”. او نويد مي‌دهد كه از تنهايي و اندوه دل خواهد كند اگر ياران شهري در خور بيارايند: ”دلم خواهد كه ديگر چون شما و با شما باشم ... طلسم اين جنون غربتي را بشكنم شايد،و در شهر شما از چنگ دلتنگي‌ها رها باشم ...كه تا من نيز،به دنياي شما عادت كنم، يكچندهواي شهر را با صافي پاكيزه و پاكي بپالاييد”. ‍

شهرِ مهدي اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد كرد: ”چه اميدي؟ چه ايماني؟نمي‌داني مگر؟ كي كار شيطان استبرادر! دست بردار از دلم، برخيزچه امروزي؟ چه فردايي”؟ پاسخي نيست؛ تنها باد زمانه به سويي ديگر مي‌وزد؛ چنان به شتاب كه مهدي اخوان ثالث دست به تسليم بلند مي‌كند: “اينك بهار ديگر، شايد خبر نداري؟يا رفتن زمستان، باور دگر نداري”؟ تسليم مهدي اخوان ثالث در مقابل مناديان بهار اما، چندان نمي‌پايد. سرما‌زده‌گان مرگ زمستان را باور ندارند.

7

حمله به پاسگاهي متروك در جنگل هاي انبوه سياهكل ، تنها آزمون يك روش مبارزاتي بود . 19 بهمن ماه 1349 پاياني بود بر سال ناباوري ؛ آغازي براي آنان كه ظهور " منجيان " را در طالع جهان ديده بودند . چه حضور تصوير تيرباران‌شده‌گانِ نبرد سياهكل بر صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها و چه حضور تصوير گريخته‌گان بر پهنه‌ي ديوارها، جز نماد‌هاي پايان يك دوران نبود. به چشم آرزومندان كساني به ميدان آمده بودند كه چشم‌هايشان پُر از”باغ‌هاي بيدار” بود. جنبش‌ روشن‌فكري ‌ـ ‌سياسي‌ي ايران كه سال‌ها از ناهم‌خواني‌ي سخن و عمل مدعيان رنج بُرده بود، ناگاه قهرماناني مي‌يافت كه پريزاداني بي‌عيب را مي‌مانستند؛ قهرماناني كه محك صداقت‌شان خاك جهان را رنگين مي‌كرد. حمله به پاسگاه سياهكل كسان ديگري را به سوي جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خويش‌ را يافته بودند. و

زمانه‌ي شوق‌زده و حماسه‌ساز اما در شعر مهدي اخوان ثالث پژواكي نيافت. او خسته‌تر از آن بود كه صدايي دل‌مشغول‌اش‌ كند؛ كوچه‌گردي بود كه در خويش‌ سفر مي‌كرد: ”سحرگاهان كه خاك از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب مي‌خورددلم گهوارة غمهاي عالم از مشرق تا به مغرب تاب مي‌خورد”.

8

روز زخم و تلخي و تنهايي گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدي اخوان ثالث اما، به ياد ساعتِ سقوط در مي‌خانه‌ي پُردود و هق‌هق ماند؛ كه جهان به چشم گريان او جز هيچ نبود: ‍“هيچيم و چيزي كمما نيستيم از اهل اين عالم كه مي‌بينيداز اهل عالم‌هاي ديگر هميعني چه پس‌ اهل كجا هستيماز عالم هيچيم و چيزي كم”.

 
http://heritage.chn.ir/manage/photo/akhavan293-400.jpg
 
 


 

ادامه مطلب نوشته شده توسط مهتاب | ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۱۱:۲۲ | آرشيو نظرات (0)

صفحات وبلاگ
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ]

 


معرفي وبلاگ




نوشته ها

 
فهرست اصلي

حكيم ابوالقاسم فردوسي
سورنا فرمانده سپاه مقتدر اشك سيزدهم
اوا براون همسر آدلف هيتلر
دكتر محمد مصدق
ستارخان سردار ملي
بابك خرمدين سردار بزرگ ايرانزمين
علي اسفندياري معروف به نيما يوشيج
خسرو گلسرخي
پائولو كوئليو
ميرزا تقي‌خان اميركبير صدراعظم ايران
كوروش پادشاه ايران زمين
بيوگرافي نادر شاه افشار
رودكي
م اميد - مهدي اخوان ثالث
احمد شاه مسعود

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي
 

 
آرشيو موضوعي

مشاهير جهان
مشاهير ايران

 
آرشيو ارسال ها

اسفند ۱۳۸۷

 
پيوند ها

لينكي ثبت نشده است

 
لوگوي دوستان



 
كد هاي كاربر



 

 


تمام حقوق متعلق به تك بلاگ ميباشد